صاحب دلم ...

 

اسباب کشی!

   + نانا ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱
    پيام ها ()

...

وقتی گریه میکنم،گونه ام را می بوسد و اشک هایم به یخ تبدیل میشوند!
او قطره اشک های منجمد را در دست میگیرد و آنها را روی زبانش میگذارد و می گوید:
ببین چقدر دوستت دارم!
او راست می گوید اما بادی که از ناکجاآباد می آید،حرفهای او را دورتر و دورتر به سمت گذشته ها می برد!!

   + نانا ; ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳
    پيام ها ()

نرگس های بی فصل!

هدفون را روی گوشش جا به جا میکند و باز،دست کرخت و یخزده اش را به جیب کتش باز می گرداند.

زیر لب بی اعتنا به عابرینی که انگار فقط لباس هایی هستند;سیاه،سپید،خاکستری...بی چشم،بی اخم،بی لب یا حتی بی چوب رخت!!زمزمه میکند... پولک هامون رنگارنگ//روزهامون خوب و قشنگ...

انگار همیشه ، همیشه دیر میرسد،دیر!

همه ی پاییز را ،همین پاییز که پیش از آمدنش در وهم ابرهایش گم میشد،دلش میخواست "دو ماهی"را فریاد بزند!!

ما دو تا ماهی بودیم//توی دریای کبود...

اما امروز کی بود؟           -اول دیماه       همیشه دیر می رسد انگار!

یادش افتاد امروز اول دیماه بود و پاییز که انگار در تمام وجودش ته نشین است همیشه،تمام شده باز!

دلش گرفت،دست راستش در جیب کت جنبید و انگشتش روی دکمه ی بک فرود آمد!

.

.

ما دو تا ماهی بودیم...

***

قدم میزنم و فکر میکنم که چرا این همه دلم تنگ و گیر است از پاییزی که رفته ، پاییزی که دوباره آامدنش دور است انگار!پاییزی که همیشه عبور لذت بوده در یاخته های تنم...باران هم تسلایم نیست اما...اما یاد تو چطور؟

فکر میکنم...به صبحهایی که"صبح بخیر"تو شانه ام را تکان میدهد،نرم،که هی بیدار شو دختر! و من که اول هر صبح دوباره نام  تو را به یاد می آورم تا کابوس هایم بگریزند.

فکر میکنم...به اوقاتی که بین این همه دود و عود و بو و عطر در این شهر شلوغ،عطر تو از این میان این همه فاصله در مشامم میپیچد و از یاد میبرم کجا ایستاده ام!

یادم میآید...روزهایی را که قدم زنان،خیابان ها را تباه میکنم و بعد،خودم را پیش روی یک ویترین،زول زده به یک کت مردانه می یابم!

یا وقتی چند ساعتی،چند ساعتی نیستی و من کلافه،در صبر چهار فصل سال را معنی میکنم!

فکر میکنم...به روزهایی که به ستایش لحظه ها مینشینم تا بیایند،تا بیایی!نه که بیایی تا عبور ابرها را نشانم دهی ها،نه که زخم ها را از خوابهایم بگیری ها،نه که راهی کتاب های قدیمی ام کنی ها،فقط،فقط بیایی!

فکر میکنم انگار،نرگس های من دیگر،بی فصل گل می دهند!

من را به باران حاجت نیست!

من دیگر،از روی حدس و گمان و ساعت شنی است که فصل ها را جابه جا میکنم وقتی ...وقتی تو کنارم هستی!وقتی تو کنارم هستی  من در پاییزم همیشه،زانو زده، روبه روی کلاف ابر!!

دیگر چه فرق میکند اوج آبان باشد یا نه هشت دیماه،بیست و نه اسفند پیر یا نه اول فروردینی که همیشه دلم را می پوساند!

   + نانا ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
    پيام ها ()

جای خالی!

آسمان،  تهی

زمین،  تهی

درون،  تهی

بیرون،  تهی

تهی

تهی

ﺗُ...

 

این همه

جای خالیِ کیست

 

پُر می‌کنم

لیوانم را

به سلامتیِ ﺗُ...

   + نانا ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٤
    پيام ها ()

سفرنامه

آنجای سفر به قصد شفا بودیم که صبح روز واپسین،گرچه ممکن است در وجود ما پیدا نباشد که بتوانیم پنج صبح بیدار شویم اما چشم دشمنان کف پایمان،به خواست خدا و با دعای هموطنان عزیز در این شب های مبارک!!!چنین اتفاق افتاد و ما شش نشده روی صندلی فلزی راه آهن لم داده بودیم!دقایق به سرعت میگذشتند و شش و سی دقیقه را نشانه گرفته بودند که قطار سریع و سیر درجه یک ما به مقصد تهران پرواز کرد!!

همه چیز خوب و آفتابی بود. به غیر از درگیری لفظی ناچیزی که بین منو صندلی گرام بوجود آمده بود که در همین گاهان کلنجار ما ,،قطار ایستاد!!گفتیم شاید لوکوموتیوران امر ضرورت یک یا دواَش گرفته و استراحتی داده ،دیدیم نه انگار طولانی تر شد!تا آمدیم بجنبیم و به بهانه ی دست داده ،عرض ارادتی به ساحت مملکت دار بنماییم تیرمان همی به سنگ اصابت کرد و قطار به راه افتاد!اختلاف خودمان با صندلی را حل میکردیم که دوباره در ایستگاه متروکی که تنها سگی آواره در آن میچرید توقف کردیم!دیگر به شک افتاده بودیم و به فحش دادن به شخص شخیص خودمان که دیرگاهیست از دنیای تکنولوژی دور بودیمو نمیدانیم قطار سریع السیر هم گهگاه حالی به مسافرین میدهد و توقفی و تنی به شن زار بیابانی!!!

از آنجا که سکویی نبود،مسافرین عزیز از ارتفاع بلند پله ها به حالت انتحاری خودشان را پرت میکردند به بیابان!!محو این منظره ی طبیعی !!بودیم که صدای سگ بیچاره که تا به حال این همه آدمیزاد دو پا را به خود ندیده بود ما را به خود آورد!به خود آمده و نیامده شنیدیم که بعله ،قطار دسته دوم آلمانی(همینجا فرصت را غنیمت میشماریم و سومی جهان  را به همه ی هموطنان آلمانی!!چه شیعه و چه سنی تبریک عرض مینماییم) با شش موتور،از پنج موتور ساقط گردیده!باز لبخند ملیح تحویل یکدیگر میدادیم که تهویه و کولر هم از کار افتاد!حالا دیگر ملت شهید پرور بیشتری با پشتکار فراوان از پله ها به شدت انهدام  و به قصد پیک نیکی اجباری خود را به بیابانی پرتاب میکردند که از یک سو به باغی انگور مشرف بود!

کم کم پیک نیک با مثانه های پر ،داشت به جاهای جالبی میرسید که متوجه شدیم به طور نامحسوسی!! در بیابان مانده ایم  و نه امدادی اعم از غیبی و آشکار به داد ما میرسد و نه حتی مسئولی هست که گوشی تلفنش را محض خنده به حال ما جنابان هم شده "آن" بفرماید بی زحمت!!

حالیا... دو نفر گرما زنده این طرف،بیست نفر ان طرف!چهل نفر هراسان و ترسیده این سو ,،سی و پنج نفر و نصفی هم آن سو...با دیدن این قوم یاجوج ماجوج در مملکتی که جان آدمیزاد دو قران و پنچ زار هم ارزش ندارد راهی بر ما نمانده بود  جز اینکه به مادر و خواهر تمام رجال عالی رتبه و با مسئولیت!!مملکتی عرض ارادتی بنماییم.که البته بر هیچ کس پوشیده نیست  که این نکته نه تنها حاکی از بی ادبی ما نیست بلکم چه بسا هر انسان دیگری که چهار ساعت جزیی!!!آفتاب عمود جمجمه و احشاء داخل آن(در صورت وجود) را نشانه گرفته بود هم همینطور نمک نشناس و بی تربیت میشد!


القصه بعد از این چهار ساعت ناقابل بود که قطاری با چهار واگن خالی(اینجا عدد 4 عدد شانس ماست!!!!) به داد ملت همیشه در صحنه شتافت و چون قانون و مقررات اجازه نمیداد!!!زیاد جلو نیامد و جنب همان قطار قبلی پارک نمود و آن بین قومی خسته با کوله و ساک و سبد!! ماند و تونلی باریک که یاد اردوگاههای آلمان نازی را بدجوری در خاطرمان زنده زنده میکرد!!

و چنین بود که با قطار 6:30 تا 15:30  الی!!!  22:30 دوباره چشممان به جمال تهران خودمان منور شد و پشت دستمان هم ایضا داغ،که شفا مفا را به گور ببریم و نانی بخوریم چندی شکر گذاریم!

***

حال خوشی نبود!

فضایی سنگین

پر از لعن و نفرین...

و انگار سازگار با تحقیر و توهین!

ای تف...به...به طبقه ی متوسط!

که انگار متهم است به این سازگاری لعنتی!

به این تحمل کردن!

به این...

نه پای رفتن- نه تاب ماندن-انگار لنگیدن و فقط لنگیدن!!

 

   + نانا ; ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢
    پيام ها ()

عقده

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که دیگر سالم نیستم!این جمله اگر چه از دید برخی از دوستان!!جمله ای با دست مایه های طنز تلقی می شود و معتقدند این "دیگر" یه کمی زیادی خنده آور است اما از منظر خود اینجانب ،عقیده ی این دوستان را اگر به ریال هم محاسبه کنیم،دو زار هم ارزش مادی و معنوی ندارد و کان لم یکن تلقی میگردد.

میگویم دیگر سالم نیستم چون می بینم انگار پر از عقده های ریز و درشت شده ام!

انقدر که وقتی دستمال کثیف را روی زمین می اندازم و میگویم :"این هم مال شهرشون!!!" کلی ته دلم غنج می رود!کیف میکنم!که ای جان شهرشان را کثیف کرده ام!که البته این کیف هم بسته به شدت و حدت کثیفی دستمال ،مراتبی دارد!

یکهو!همینطور یکهو شماعی زاده که صدایش خراش روح بود برایم میشود  میراث فرهنگی زنده ی کشورم!که البته شایعه هایی مبنی بر فوتش،برای بیست و چهار ساعت هم شده گوش هر جان بنده ای را نوازش میدهد.

مرگ ماهی توی تنگ را ربط میدهم به اسیدی بودن ادرار خالی شده ی بعضی ها در سد!و کندی سرعت اینترنت را با ذکر روح اموات یکی از امامین جمعه به انتخاب قرعه،مزین میکنم!

جمله سازی ام هم عجب فوق العاده شده که البته هر چه که دارم بسم اله الرحمن الرحیم اول از دعای خیر پدر مادر است بعد هم سعی و تلاش خودم و سوم امکاناتی که شهرداری محترم تهران برای ما شهروندان عزیز فراهم میکند.ضمن این نکته که امیدوارم هم میهنان گرامی و خدا جوی، ما را از دعای خیرشان در این شبهای عزیز!!محروم نسازند تقاضا دارم شما هم روزی 50 دفعه ،مکررا در برخورد با هر گرونه شی دو پا که ریش داشته باشد!!با پدر، مادر و روح به دفعات جمله بسازید تا به نوعی راز موفقیت من  نیز لو رفته باشد!از کسانی که خلاقیت به خرج داده و با خواهر و مادر هم جملاتی بسازند در زمان مقتضی!!تقدیر خواهد شد! و من الله التوفیق!

پر از عقده ام انگار!گو اینکه گله ای بر من نیست  اگر حتی  زمین و آسمان را به هم ربط دهم!در جایی که زمینه ی همه ی بلایایش گناه است و آن هم گناهانی از ناحیه ی زن!

پر از عقده ام و دائم در گوشم کلام دکتر زنگ میخورد که :"خداوندا عقیده هایم را از عقده هایم مصون بدار!"

***

امیرحسین یک هفته ای مرخصی بود .موقع  بازگشت ،ما که نشنیدیم اما گویا پیغام داده و گفته:

"همه چیز درست میشه!خودتونو قربانی نکنید!!!"

ماندم من...

چند روز پیش،دم صبحی،خوابی دیدم !پر از جنازه های خونین،یکی از همه خونین تر!پیکر اشکان بود!رویش نوشته بودند:

"به کدامین گناه؟"

مانده ام من...

***

دلم پر پر میزند برای کاشان...

   + نانا ; ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٦
    پيام ها ()

احمد زید آبادی

 این اضاف کردن پسوند به نام ها هم البته در این زمانه ی دون!!بس نکته غیر قابل اقماضی است که هر کسی به ضرورت پی بدان برد!کیف کند و دل بدان دهد!!

چه بسا افزودن یک "جان" به "مامان" که چه هلوها را پوست کنده ،حلقه حلقه کرده، در کف، پیش روی تو بنشاند!و قلقلک نداده، تو را خر کیف کرده و بخنداند!

وچه"جون جون "ها که به فراخورد معجزتی کند وقتی کنار "داداش" بنشیند و داداش جون جون خودش را به اقصی نقاط تهران بزرگ برساند و گل بیفشاند!!!تا تو را به اقصی نقاط دیگر تهران بزرگ انتقال دهد،گاز دهد وقیل و قال دهد!!

واز یک "عزیز" چه قابلیت ها پدید آید وقتی کنار قامت کشیده ی "استاد"فرود آید و چه غیبت ها و تاخیرها نا پدید شود!!شب همچو روز ،و کاج مثل بید شود!!

و اینها که به سخن داد کردم همی ،همه از مزایای پسوند بود!و چه خوش باشد که به عدل از مضرات نبود این پسوند  کلامی برانیم،و صدا خوب بود،دهنی بخوانیم!! که همی روزی راست قامتی ،مرد مردستان،یک "معظم" را، ما به "سهو" گوییم اما او به "عمد" ،جا انداخت از نام یک "دام ظله "ای و طبق عذرخواهی را هم درپس کوزه ای نهاد تا مریدان همان دام ظله آبش را نوش کنند و سلام بر یزیدی گویند و برقا رو خاموش کنند!!و همه بدانجا ختم گشت که در آستانه ی عید نوروز،همه دزدان و قاتلان و زنجیریان و جانیان به غایتشان ،آزاد گشتند ،تاتاری بودند و ماد گشتند!! تا در کانون امن خانواده و اجتماع بلولندی و آن یار راست قامت ما در کنج محبس همچنان... بمانندی!!!

***

این چهارشنبه سوری هم گذشت .سال سبز ما از 25 خرداد،با شکوه آغاز شد و 25 اسفند با استقامت ،تمام!بگذریم که این استقامت  آخر را ما زیاد راغب نبودیم اما خب بعضی ها فتواهایی از خودشان بروز دادند و ما را بر آن داشتند که اندکی فتوایشان را روی سر بگذاریم و بپریم کف خیابان نارنجکی در بنماییم!

 امسال از یکی شدن مردم که فاکتور بگیریم برای من یکی،سال خوبی نبود!

در آستانه ی سال نو،نمی نشینم پای سفره ی7 سین،به یاد سهرابی که نمینشیند و ندایی و اشکانی و ... اما آرزو میکنم سال خوبی برای همه مان از آستین سبز خود بیرون بیاید!

و ...و زندگی خوبی ،برای صنم! که فردا ،نه!همین پس فردای در پیش رو!عروس خوشه های انگور میشود! دعایتان را میخواهم تا چشمهای نجیب و مهربانش همیشه،همیشه بخندند!

 

   + نانا ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٦
    پيام ها ()

یار دبستانی_من کو؟

وقتی مینویسم اینجا،دست و دلم میلرزد!که نکند تلخ بنویسم!که نکند سیاه!؟

زدم به سیم آخر اما،اینجا وبلاگ من است،اگر تلخ شده اگر سیاه،شاید چون خودم هستم!شاید چون نمیتوانم پنهانش کنم دیگر!

***

کنترل تلویزیون را بعد از فشار دکمه ی خاموش ،بی حوصله روی میز که می اندازد شروع میکند به قدم زدن و عرض و طول اتاق را بی هدف بالا و پایین رفتن!که ناگهان جلوی دکور شیشه ای میایستد .نگاه به تصویر محو خودش که میکند لبخند می زند.

به چهره ی مضحکش!-خنده دار شده-همیشه وقتی گریه میکند با آن بینی سرخ و ورم کرده خنده دار میشود.

یادش پر میکشد به سمت خرداد...به سمت هشت ماه گذشته!به شب_... شب_بیست و دوم!

بعد از یک دوره ی بیست ،بیست و پنج روزه از همدلی و امیدواری و شور و فعالیت،حالا پای صفحه ی اول کتابی که قرار بود برای تولد دوستش -23 خرداد-هدیه شود،امیدوارانه مینوشت:کاش بعد  از این ...وقتی میگوییم تولد معصومه ،تداعی شود:"لطف خدا یار شد/ دولت یاران رسید" اگر هم نشد خیالی نیست ،میلاد معصومه ی ما کفایت میکند برای اینکه 23 خرداد "روز خوب خدا"بماند!

مینوشت!هراس نداشت!فقط عجیب دلواپس مینوشت!

 صبح روز موعود!!دلواپسی موزیانه خواب را از چشمانش ربود و نگذاشت مثل همه ی جمعه ها صبحانه را بچسباند به نهار!حتی نتوانست ادای خوابیدن و عادی بودن را درآورد!

لباسهایش را عوض کرد و به مقصد اولین مسجد،از خانه بیرون زد!

***

دلواپسی نیست امروز!این عین هراس است!همین که امروز دچارش هستم!اینکه می نشینم و می بینم یکی یکی دوستانم را می برند!یکی برمیگردد،ده تا نه!

این که یکی را در هراس ببینی،هراس آور است!این که تو بدانی فقط می توانستی شجاعت در همین آدمها را مثل بزنی و حالا مثال های اطرافت کم و کمتر میشنود، هراس اور است!

نه اینکه شجاعت در دلشان به حبس نشسته باشد نه!بی حضوری شان هراس میاورد!

 بچه ها نیستند!نگرانم!بیشتر از همه نگران امیرحسین!که حالا دیگر 3 ماه است در بی خبری نشانده ما را!امیرحسین توکلی!چقدر دلم میخواهد "حسین"ش را هی تکرار کنم!هی کش بدهم!انقدر که نگرانیم از دلش بیرون بزند!نگرانم... و بیشتر نگران برای یک 23 ی خردادی!که حضورش در جامعه ی نوی  "یار دبستانی"چقدر امید بود برایم!و من حالا در نقش همان "رفیق"سابق،نگران حال و روزش!

هراس دارم!نه از زور!نه  از دشمن!نه...

گله نکن اگر بخواهم دوستانم کنارم باشند حتی اگر شده به رعایت هجای نفس گرفته ی  سکوت!!

   + نانا ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٢۸
    پيام ها ()

ساعت بی ساعتی!

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح/خارجی:

توی تاکسی سمند زرد رنگی که بوی نویی میدهد نشسته است!از رادیو که پیداست به پیشواز" دهه ی زجر" رفته، سرود انقلابی پخش میشود:

قسم به اسم آزادی /به لحظه ای که جان دادی...دختر هم زمزمه میکند و تصویر "ندا"ست که پیش رویش جان میگیرد...

 ***

 ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهر/داخلی:

توی دفترمحل کارش  نشسته  که از راه رو ها، صدایی شبیه یک گریه ی خفه یا خنده ای ریز  گوشش را تیز میکند.فکرش میرود سراغ دختر و پسرها ی شرکت تجاری طبقه ی بالا که هر چند ساعت یکبار محض استراحت، بین پله ها سیگار دود میکنند و شرح خاطره ای  و خنده ای!

تا می آید  شک کند کدام حدس به یقین نزدیک تر است  دیگر پشت چشمی_ در ایستاده است:

زنی در نجابت_سکوت روی زمین خم شده یا نشسته ،نمیداند  اما... لگد های هرزه ی مرد است که به کمر و پهلوهایش فرود می آید...

***

ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه ی شب/داخلی:

با هر دو پای کند شده از زمین توی مبل فرو رفته  ، کلیپ "راهپیمایی های مردمی "را نگاه میکند و طبق عادت این روزهایش، آرام آرام اشک میریزد!
بابا از راه رسیده و نرسیده ،هنوز لباسهایش را  عوض نکرده، کنترل ماهواره را در دست میگیرد  و رو به سمت تلویزیون  می گوید:

کوچکترین صبر خدا چهل ساله...

***

ساعت دوازده و سی دقیقه ی ظهر/داخلی/خارجی:

صدای مانیا که توی گوشش میپیچد میماند که بگوید "کاش مثل این صدای پنبه ای و بی تغییر نسبت به شش سال پیش،ما هم همانطور مانده باشیم "، یا نه!یاد آدم های فراموش نشدنی زندگیش می افتد،  که کم یا بیش، هستند!

از صنم و راحله و مریم و حوریناز _نزدیک! تا آتو و الی و معصومه ی نزدیکتر!خبرهایی از سمیه و حمیده و مریم گرفته تا الهام و شبنمی که اینجا پیدایشان کرده!همه شان را مدیون_بودن_...

به هوای خرید "ایراندخت"جلوی کیوسک روزنامه فروشی که می ایستد، دزدکی انگار دنبال یک هفته نامه ی زرد میگردد که رویش نوشته باشد... ماهان!!...

***

ساعت هفت و سی دقیقه ی شب/داخلی:

دو تا کیک پرتقالی برمیدارد،چهار تا کیک نارگیلی!روی پیشخوان مغازه که میگذارد،در حال فکر کردن است!فکر میکند که چرا این روزها دائم میشنود: چقدر آرام شدی؟چقدر عوض شدی؟چرا اینطور شدی؟

"چرا هیچکس نمیپرسد که چرا انقدر پیر شدی؟

چرا خودم  که  به وقاحت چشمهایم که در آینه میپرسد "خدا کجاست؟""اگر هست چرا ساکت است؟"پشت میکنم، اما سوال نمیکنم که چرا انقدر خسته ای؟ها؟"

در را که باز میکند!مامان با صدایی پر از تعجیل میخواندش،حالا بابا هم همصدا میشود:بیا!بدو!مامان قصد خواندن دارد!و بابا تذکر میدهد که خوب گوش کن!

میخواند:"آبی از آسمان نازل کرد که در هر رودی به قدر وسعتش سیل جاری شد و بر روی سیل کفی برآمد،چنانچه فلزاتی را نیز که برای زینت و یا اثاث در آتش ذوب کنند ،کفی مانند آن برآید.اینگونه خدا حق و باطل را مثل می زند که آن کف بزودی نابود می شود اما آنچه که مردم را سود می رساند در زمین می ماند.اینگونه خدا مثل ها را می زند * "...

***

ساعت؟ساعت بی ساعتی!!/فضایی!:

هوای کوه دارد!نه!هوای سفر ،هوای مشهد!میگذارد پای فیلم "هر شب تنهایی"!که هیچ چیز نداشت لااقل خوب هوای امام رضا را انداخت به سرش!به دلش!به سرش!؟به دلش!به دلش؟

با خودش دعوایش می شود!نخودی میخندد!در گوگل می زند"فارس ها ترک خرند" کلید اینتر را فشار میدهد!...

*آیه ی ١٧ سوره ی رعد

   + نانا ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
    پيام ها ()

آوانس ترکی!

روزی یک آدمی می آید در یک بهبهه ای و هیرو ویر بازاری ،آدمیت میکند و در_ یک جایی را به عنوان قوه قضاییه مملکت باز میکند که از قضا ، حسن قضا برقرار شود!فلک میچرخد و دور گردون میگردد و هی میگردد و هی باز میگردد و یک سی سالی از آن اتفاق نا بهنگام میگذرد که طی یک اتفاق بهنگامی بچه ی همان آدم ،که نشان داده یا آدمیتش به بابایش نرفته یا اصلا اصل آدم بودن پدرش هم زیر سوال رفته!را میبرند می اندازند یک جایی که کارش به همان قوه قضاییه بر بخورد و چه بسا همه این کارها را میکنند تا ثابت کنند که ای دنیا چقدر کوچک هستی ها!ای دنیا!

و روزی یک آدم دیگری را که  کور هم  یک نگاه این ورکی بهش بیندازد دست کم، دستش می آید این بابا، آدم حسابیست را می برند می اندازند یک جایی باز!و انقدر نگهش میدارند و رافت اسلامی میکنند و بعد هم در همان قوه 6 سال برایش تعزیری صلواتی میبرند  که طی این حکم الحق به هر بنی بشری در این مملکت احساس خجلت گوارایی دست میدهد!و همه این کارها را میکنند تا ثابت کنند در دیزی چه ها  که بازه!

و یک روزی یک قاضی!!فحش؟فحش ندادم من!یک روزی یک قاضی...اِ فحش دادم؟ خب یک روزی یک چمن آرایی!! که دست ملاطفتش خوب است و دست خودش نیست هی عدالت بر اعمال دادرسی اش مستولی است ،می آید در یک برهه ی زمانی زنده زنده سه نفر را که بعدا معلوم میشود از هتاکان آرمانهای نظام بودند،میکشد و با کلی دیگرهم که با دیکتاتوری میخواستند چهارتا دانه رای خودشان را به ملت تحمیل کنند یک کار دیگر!! میکند تا به نوعی رایشان را هم پس گرفته باشند!!و القصه دست به هر کاری میزند تا منافقان و دشمنان نظام را زورکی به زیر چتر ولایت برگرداند ،خودش...میشود متهم ردیف اول!بله!و همه ی اینها میشود تا ثابت شود که شتر سوار دولا دولا که میگن تو هستی!تو...تو...تو !تو هستی!

و از آن روزها و قوه قضاییه که خارج میشویم، می بینیم!این پارازیت ها که دامه برکات !! بر همگان واضح و مبرهن است هیچ خطری برای سلامتی همه ی انواع بشر!! ندارند و در بعضی از ایام فرت و فرتشان زیادتر هم میشد برای نابودی شبکه های رسانه های سخیف استکباری!انگار کمتر شده اند این روزها!و رسانه ی ولایت پذیر خودمان هم کمی ،فقط یک نمه آرام تر شده گویا!و همه ی اینها شده تا ثابت شود جیگر جیگره!!دیگر دیگره!!!!

***

یک دعایی داشتیم سابقتر بر این ،که خدایا ترک جماعت را نگیر از ما!
این روزها انگار عادل فردوسی پور هم شب و روز مشغول این دعاست که خدایا تراختور را از لیگ برتر نگیر!
که چه بسا!! این هموطنان ترک زبان ما در نیمه های شبهای سه شنبه بدجور اسباب  انبساط خاطر دیگر هموطنان شهید پرور خود در اقصا نقاط ایران اسلامی را فراهم می آورند!

تراختوری های عزیز که در روز روشنا!! لطف میکنن  به رئال مادرید آوانس میدهند تا تیم اول دنیا باقی  بماند،در آخرین دیدارشان با اس اس تهران در آزادی ،چنان خودشان را تالاپ تالاپ از طبقه ی دوم ورزشگاه  به طبقه ی  اول می انداختن که ما به شک افتادیم، تحقیق به عمل بیاوریم که نکناد در تبریز فقط بلیط طبقه ی دوم به فروش می رسد!!!؟هان؟نکناد؟

اما الحق ولانصاف چیزی که بدتر از ترک انتحار طلب!!توی چشم می زند البته  لری است که بخواهد از حق و حقوق  ترکها دفاع کند!و در انتظار توهم سی میلیونی هوادارانش، فکر کند که مثلا تیمش از پرسپولیس هم محبوب تر است!

صرف نظر از اینکه چشم ما کور !تازه چشم عادل پرسپولیسی هم کور که نمی تواند محبوبیت تیم دوم جهان را ببیند و اس ام اس های نود را اینطور ضایعانه  انگولک می کند!

خدایا...آره!نگیر!

   + نانا ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
    پيام ها ()