صاحب دلم ...

ساعت بی ساعتی!

ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه ی صبح/خارجی:

توی تاکسی سمند زرد رنگی که بوی نویی میدهد نشسته است!از رادیو که پیداست به پیشواز" دهه ی زجر" رفته، سرود انقلابی پخش میشود:

قسم به اسم آزادی /به لحظه ای که جان دادی...دختر هم زمزمه میکند و تصویر "ندا"ست که پیش رویش جان میگیرد...

 ***

 ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه ی بعد از ظهر/داخلی:

توی دفترمحل کارش  نشسته  که از راه رو ها، صدایی شبیه یک گریه ی خفه یا خنده ای ریز  گوشش را تیز میکند.فکرش میرود سراغ دختر و پسرها ی شرکت تجاری طبقه ی بالا که هر چند ساعت یکبار محض استراحت، بین پله ها سیگار دود میکنند و شرح خاطره ای  و خنده ای!

تا می آید  شک کند کدام حدس به یقین نزدیک تر است  دیگر پشت چشمی_ در ایستاده است:

زنی در نجابت_سکوت روی زمین خم شده یا نشسته ،نمیداند  اما... لگد های هرزه ی مرد است که به کمر و پهلوهایش فرود می آید...

***

ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه ی شب/داخلی:

با هر دو پای کند شده از زمین توی مبل فرو رفته  ، کلیپ "راهپیمایی های مردمی "را نگاه میکند و طبق عادت این روزهایش، آرام آرام اشک میریزد!
بابا از راه رسیده و نرسیده ،هنوز لباسهایش را  عوض نکرده، کنترل ماهواره را در دست میگیرد  و رو به سمت تلویزیون  می گوید:

کوچکترین صبر خدا چهل ساله...

***

ساعت دوازده و سی دقیقه ی ظهر/داخلی/خارجی:

صدای مانیا که توی گوشش میپیچد میماند که بگوید "کاش مثل این صدای پنبه ای و بی تغییر نسبت به شش سال پیش،ما هم همانطور مانده باشیم "، یا نه!یاد آدم های فراموش نشدنی زندگیش می افتد،  که کم یا بیش، هستند!

از صنم و راحله و مریم و حوریناز _نزدیک! تا آتو و الی و معصومه ی نزدیکتر!خبرهایی از سمیه و حمیده و مریم گرفته تا الهام و شبنمی که اینجا پیدایشان کرده!همه شان را مدیون_بودن_...

به هوای خرید "ایراندخت"جلوی کیوسک روزنامه فروشی که می ایستد، دزدکی انگار دنبال یک هفته نامه ی زرد میگردد که رویش نوشته باشد... ماهان!!...

***

ساعت هفت و سی دقیقه ی شب/داخلی:

دو تا کیک پرتقالی برمیدارد،چهار تا کیک نارگیلی!روی پیشخوان مغازه که میگذارد،در حال فکر کردن است!فکر میکند که چرا این روزها دائم میشنود: چقدر آرام شدی؟چقدر عوض شدی؟چرا اینطور شدی؟

"چرا هیچکس نمیپرسد که چرا انقدر پیر شدی؟

چرا خودم  که  به وقاحت چشمهایم که در آینه میپرسد "خدا کجاست؟""اگر هست چرا ساکت است؟"پشت میکنم، اما سوال نمیکنم که چرا انقدر خسته ای؟ها؟"

در را که باز میکند!مامان با صدایی پر از تعجیل میخواندش،حالا بابا هم همصدا میشود:بیا!بدو!مامان قصد خواندن دارد!و بابا تذکر میدهد که خوب گوش کن!

میخواند:"آبی از آسمان نازل کرد که در هر رودی به قدر وسعتش سیل جاری شد و بر روی سیل کفی برآمد،چنانچه فلزاتی را نیز که برای زینت و یا اثاث در آتش ذوب کنند ،کفی مانند آن برآید.اینگونه خدا حق و باطل را مثل می زند که آن کف بزودی نابود می شود اما آنچه که مردم را سود می رساند در زمین می ماند.اینگونه خدا مثل ها را می زند * "...

***

ساعت؟ساعت بی ساعتی!!/فضایی!:

هوای کوه دارد!نه!هوای سفر ،هوای مشهد!میگذارد پای فیلم "هر شب تنهایی"!که هیچ چیز نداشت لااقل خوب هوای امام رضا را انداخت به سرش!به دلش!به سرش!؟به دلش!به دلش؟

با خودش دعوایش می شود!نخودی میخندد!در گوگل می زند"فارس ها ترک خرند" کلید اینتر را فشار میدهد!...

*آیه ی ١٧ سوره ی رعد

   + روسو ; ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
    پيام ها ()

آوانس ترکی!

روزی یک آدمی می آید در یک بهبهه ای و هیرو ویر بازاری ،آدمیت میکند و در_ یک جایی را به عنوان قوه قضاییه مملکت باز میکند که از قضا ، حسن قضا برقرار شود!فلک میچرخد و دور گردون میگردد و هی میگردد و هی باز میگردد و یک سی سالی از آن اتفاق نا بهنگام میگذرد که طی یک اتفاق بهنگامی بچه ی همان آدم ،که نشان داده یا آدمیتش به بابایش نرفته یا اصلا اصل آدم بودن پدرش هم زیر سوال رفته!را میبرند می اندازند یک جایی که کارش به همان قوه قضاییه بر بخورد و چه بسا همه این کارها را میکنند تا ثابت کنند که ای دنیا چقدر کوچک هستی ها!ای دنیا!

و روزی یک آدم دیگری را که  کور هم  یک نگاه این ورکی بهش بیندازد دست کم، دستش می آید این بابا، آدم حسابیست را می برند می اندازند یک جایی باز!و انقدر نگهش میدارند و رافت اسلامی میکنند و بعد هم در همان قوه 6 سال برایش تعزیری صلواتی میبرند  که طی این حکم الحق به هر بنی بشری در این مملکت احساس خجلت گوارایی دست میدهد!و همه این کارها را میکنند تا ثابت کنند در دیزی چه ها  که بازه!

و یک روزی یک قاضی!!فحش؟فحش ندادم من!یک روزی یک قاضی...اِ فحش دادم؟ خب یک روزی یک چمن آرایی!! که دست ملاطفتش خوب است و دست خودش نیست هی عدالت بر اعمال دادرسی اش مستولی است ،می آید در یک برهه ی زمانی زنده زنده سه نفر را که بعدا معلوم میشود از هتاکان آرمانهای نظام بودند،میکشد و با کلی دیگرهم که با دیکتاتوری میخواستند چهارتا دانه رای خودشان را به ملت تحمیل کنند یک کار دیگر!! میکند تا به نوعی رایشان را هم پس گرفته باشند!!و القصه دست به هر کاری میزند تا منافقان و دشمنان نظام را زورکی به زیر چتر ولایت برگرداند ،خودش...میشود متهم ردیف اول!بله!و همه ی اینها میشود تا ثابت شود که شتر سوار دولا دولا که میگن تو هستی!تو...تو...تو !تو هستی!

و از آن روزها و قوه قضاییه که خارج میشویم، می بینیم!این پارازیت ها که دامه برکات !! بر همگان واضح و مبرهن است هیچ خطری برای سلامتی همه ی انواع بشر!! ندارند و در بعضی از ایام فرت و فرتشان زیادتر هم میشد برای نابودی شبکه های رسانه های سخیف استکباری!انگار کمتر شده اند این روزها!و رسانه ی ولایت پذیر خودمان هم کمی ،فقط یک نمه آرام تر شده گویا!و همه ی اینها شده تا ثابت شود جیگر جیگره!!دیگر دیگره!!!!

***

یک دعایی داشتیم سابقتر بر این ،که خدایا ترک جماعت را نگیر از ما!
این روزها انگار عادل فردوسی پور هم شب و روز مشغول این دعاست که خدایا تراختور را از لیگ برتر نگیر!
که چه بسا!! این هموطنان ترک زبان ما در نیمه های شبهای سه شنبه بدجور اسباب  انبساط خاطر دیگر هموطنان شهید پرور خود در اقصا نقاط ایران اسلامی را فراهم می آورند!

تراختوری های عزیز که در روز روشنا!! لطف میکنن  به رئال مادرید آوانس میدهند تا تیم اول دنیا باقی  بماند،در آخرین دیدارشان با اس اس تهران در آزادی ،چنان خودشان را تالاپ تالاپ از طبقه ی دوم ورزشگاه  به طبقه ی  اول می انداختن که ما به شک افتادیم، تحقیق به عمل بیاوریم که نکناد در تبریز فقط بلیط طبقه ی دوم به فروش می رسد!!!؟هان؟نکناد؟

اما الحق ولانصاف چیزی که بدتر از ترک انتحار طلب!!توی چشم می زند البته  لری است که بخواهد از حق و حقوق  ترکها دفاع کند!و در انتظار توهم سی میلیونی هوادارانش، فکر کند که مثلا تیمش از پرسپولیس هم محبوب تر است!

صرف نظر از اینکه چشم ما کور !تازه چشم عادل پرسپولیسی هم کور که نمی تواند محبوبیت تیم دوم جهان را ببیند و اس ام اس های نود را اینطور ضایعانه  انگولک می کند!

خدایا...آره!نگیر!

   + روسو ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٩
    پيام ها ()

تمام قد می ایستیم برای مجید توکلی!

بینی ام تیغه میکشد،چشم هایم داغ شده اند! چیزی نمانده که اشک ها سر ریز شوند حالا.این گریه از آن گریه های زیر دوش حمام چند شب پیش نیست که  هق هق باشد ،که خودم هم مات مانده بودم چرا؟که از عجز باشد انگار!از بیچارگی!!

 دلم بد جور گرفته تنها!خوش دارم گریه کنم اصلا !اما نه از آن گریه ها که صدایش بلند شود یا کسی بیننده اش باشد! نه اینکه واهمه داشته باشم ها!نه!خیلی ها دیده اند ...اشکم را،گریه ام را،حتی هق هقم را!اما این یکی از جنس دیگریست!مثل این مطلب که نمی خواهم مثل باقی روزها باشد!

16آذر رفتم ،دیررفتم اما رفتم!بی خیال امتحان نیم ترم شدم و رفتم!و بی خیال خیلی چیزهای دیگر!که اگر نمیشدم الان چه کار میکردم با...

بی خیال!رفتم!دیر هم رفتم!اما از آن همه قهرمان آن روز،هیچ چیز ،هیچ چیز که ندیده باشم،مجید توکلی را دیدم!کسی چه میداند شاید اصلا حجت رفتن من بی مصرف در آن وقت و آن جای آن 16 آذر باشکوه،فقط دیدن مجید بود،پشت دانشگاه امیرکبیر،که چطور بی خیال و بی غم در حصار چهار پنج تا لباس شخصی میرفت!بی خیال میرفت!بی غم میرفت!بی غم که میگویم نه!غم داشت!مثل همه مان که غم داریم ...

نمیشناسمش از نزدیک!فقط همین را شنیده ام از دور که با زندان همچین نا آشنا هم نیست!چون نمیشناسمش از نزدیک،غریب نیست که ندانم چرا؟چرا تحصیلش را،وقتش را،زندگیش را گذاشته پای مبارزه!ولی می توانم بپرسم که؟نمی توانم؟

مجید توکلی...تو که این همه داستان ساختند برایت!تو که نمیتوانی کوچک باشی با اوصاف این داستان سازی ها!تو که 16 آذر ،در آن نمای بی خیالی،بزرگ شدی به یکباره برایم!

تو که می ترسم...می ترسم برایت!مثل همه ی همشهری های دوست داشتنی این روزهایم!

توکه...تو که نمیشناسمت!به حق بهترین ها ،به همین زودی که آمدی بیرون!بگو!

بگو چرا این کار را میکنی؟

***

جو گیر نشدم!حال خوبی ندارم فقط!

باران خوب می زند!اما حال من را خوب نمیکند این بار!

این مطلب را بخوانید از علیرضا رضایی عزیز و این یکی را اگر وقت بودحتما  و این بیانیه!

***

صفایی فراهانی از آن آدم هایی نبود که بزرگ باشد یا چمی دانم عزیز،برای من!

اما هم عزیز شد هم بزرگ!انقدر که وقتی نامه ی پسرش را میخواندم در مهر ماه!دل بود ،دل من که میخواست بترکد از غصه!

انتهای نامه اکتفا میکند شاید برای یک بغض تازه: راستش می دانی که سابقه ندارد دروغ بهت بگویم. بعضی وقت ها یاد حجت الاسلام عبدالله نوری می افتم که فقط با تصادف اتومبیل و فوت نابهنگام و جانگداز دلبندشان آقای دکتر علیرضا (که خداوند رحمت شان فرماید)، از بند زندان خلاصی یافت. حالا نمی دانم که راه حل ماجرا همواره چنین است یا نه، اما تو بدان که حتی در این صورت هم پای تو ایستاده ام)

بیشتر از هر کسی دیگر در زندان،برایش دل دل دارم!

دعا...دعا...دعا یادتان نرود!

   + روسو ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱۸
    پيام ها ()

کارلوس سانتانا!!

گفتند بلند شو بیا "کافه نادری"!بچه ی حرف گوش کن،بدیش همین است!گفتیم چشم!گفتند صفارش بده!گفتیم غهوه با کیک!نگفتیم که گاو!گفتیم قحوه با کیک!کیک که از زمان سادق هدایت جا مانده بود،اما ما خوردیم!خوردیمو گاومان ضایید!همینطور یکهو!ضاییدن همانا و مسمومیت ما هم همان!!سادق هم یحتمل همین قهوه ها را خورد گاوش ضایید،رفت فرانسه خودکشی کرد!!!

***

همکلاصی هایش را چند صباحی!!است ندیده!میگوید یکهو قیبشان زده!!به گاو اعتقاد ندارد اما شکمش حصابی طبله کرده!!میگوییم هم کلاصی هایت را برده اند،شکم گنده میکنی؟مشت به شکم می کوبد مردِ گنده که:این هم یادگار کحریزک است خب!ما اهل ریا نیستیم منتها!

جیغ میکشد یکهو:درد زایمان می فهمی یعنی چه؟

***

به این صن رسیده ایم!به این قدو بالا!!هنوز نمی توانیم از دوزار حق خودمان دفاع کنیم!بحث فمنیستی و این حرفها نیست!والا شیرین عبادی که بحث فمنیستی اش هم بود اتفاغا تهدید به غتل شده الان!ما هیچ بحثمان نیست،جانمان را هم دوست داریم!فقط به روی مبارکمان برخورده که یک بابایی مثل عنایت،بیاید از حقوق ما دفاع بکند و بگوید:مگر داور زن حق مادر شدن ندارد؟!!

خب می خواحی به من گران نیاید؟!!خودمان لال بودیم؟باید عنایت میگفت حتمی؟اصلا شاید زن های ما،همه ی همه شان هم نه!!فقط داورهایشان بخواهند داخل زمین بازی زایمان کنند!حرفی هست؟اعتراضی؟

مگر یک عمر این آقایان داور زاییدند،کسی حرفی زد؟

***

ای که مادر گیتی چون تویی نزاده!ای چفیه دارِ مانا!!

ای با چماق همنشین!ای برادر!ای کارلوس سانتانا!!!

 ای که مادر گیتی نزاده همچون تویی باز!!حفته ات مبارک باشه برادر!!

***

حرف از زاییدن شد!یاد تولد خودمان افتادیم!!امسال دیگر از آن سال ها بود ها!گمانم سال آخری که خوشیم با این ٢٧ آبان!یک هفته ی تمام،تولد!هر روز هر روز برای آدم جشن تولد گرفتن هم شد کار؟!!اسلاح شوید خب!برای خودتان میگویم ها!

***

یاد یک دکطر از دصت رفته هم گرامی راستی!

***

حرف از زاییدن می زدیم که یادمان افتاد یک رفیقی نه!یک دوستی...نه خب یک آقای مزدوری این روزها حلقه ی خوشبختی را انداخته در انگشط!

خودش شاید نداند  اما...بهترین ها را برایش آرزو دارم!بهترین ها!

   + روسو ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۳
    پيام ها ()

نابغه ی بابا جان معنوی!

یک جایی،رییس جمهور منتخب دولت امید،سخنرانی میکرد که:بنده هیچ نابغه ای را نمی شناسم که خودش را جای ده نفر،20 نفر و همه ی ملت بگذارد و تصمیم بگیرد...بله!یادم افتاد که...این چه ربطی داشت  به اینکه ما هیچ چیزمان به خارجی ها نرفته راستی؟؟!!بگذریم!
بله!ما هیچ چیزمان به این خارجی ها نرفته!پنداری هیچ!هیچ!

برنج آنها را می خوریم،شلوار آنها را می پوشیم!فیلم های آنها را می بینیم،مربی آنها را می آوریم،آنوقت تو بگو یک سر سوزن تاثیر پذیری لااقل!

آدم دو پا،زنده زنده  یک چیزهایی می بیند در این سرزمین...مثلا همین دو هفته ی پیش مربی یک تیمی که اول نامش هم به ما ربطی ندارد و زمانی عشق ما هم نبوده!!مورد ترور از پیش تعیین  شده ی جو !!قرار گرفته و تصمیم میگیرد تمام جوکهایی را که از کودکی تا حال از همان خطه شنیده، در یک جمله به منحصه ی ظهور بگذارد و یکهو ...همینطور یکهو حرف 30 میلیون!!! طرفدار تیمش را بر زبان بیاورد!30 میلیون که میگویم نه که فکر کنی شوخی می کنم ها!نه!من الان خیلی هم متاثرم!!

یا مثلا همین هفته که گذشت، انقدر تعصب،تکه تکه در بدن کاپیتان اس اس لخته شده بودکه طرف بعد از خراب کردن یک موقعیت کم مانده بود با تیر کمان خودش را هدف بگیرد!

یا نه!همان هفته ی قبل تر!این پدر احمدی نژاد!کدام پدر؟دست گرفتی ها!پدر معنویش،مصباح یزدی!طی یک سری فعل و انفعالات شیمیایی یک چیزهایی از خودش تراوش کرد که یک سخنرانی پر حلاوت درامد با این  معنا که جانا برادرا!جلوی مخالفان،عین پلنگ تیرخورده ی زخمی بخروشید!هی بخروشید!ما اینجا قصد کردیم بزنیم آن کف قشنگه را منتها چون طبق سخنان معظمِ پیشین این باباجان معنوی ،الان فشل شده ایم،نمی زنیم!نخیر آقاااااا!نمی زنیم!

یا به عنوان مثال ،در همان هفته!این دختر مهدی کلهر،مشاور احمدی نژاد-نه که جلو جلو فکر کنی دختر معنوی اش هست ها!نه  دختر خودش-همچین محکم خودش را هل داد در شکم غرب و پناهندگی گرفت که هیچ دختری که حتی بابایش قبل از اینکه مشاور احمدی نژاد بشود با یک خانم جوان 30 ساله هم ازدواج کرده  باشد!یک همچون کاری نمیکرد!!!

نه اینکه خودم فهمیدم چه گفتم و تو نفهمیدی ها!نه!!من فهمیدم!!!

 یا نه همین ،همین روزها!برخی می روند در نشست هایی با اسراییل دیدار میکنند!که هیچ!ما که ندیدیم اصلا!

اما خب میروند میدوند دنبال امریکا و هی بی محلی می بینند از استکبار جهانی!آنوقت توقع دارند به غیرت ما بر نخورد،منقلب نشویم  و 13 آبان نرویم به خواهر و مادر امریکا فحش پدر مادر دار بدهیم!!

بله!اصلا ما هیچ چیزمان به خارجی ها نرفته!یک نفر در این ایران خودمان به خارجی ها رفته باشد ها!همین احمدی نژاد است و دارو دسته و طرفدارانش!!!یک نبوغ خالصی در این آدم نهفته است که هی چند روز یکبار باید 24 ساعت در آب ولرم بخوابانندش تا همچین چیز شود!خیال کردی مثلا این خودکفایی بنزین در 48 ساعت را اگر این آدمها نمیتوانستند بکنند،منو تو می توانستیم؟!والا!
اِ !!بگو من چرا یاد میر حسین افتاده بودم ها!!

مژی تحویل بگیر...

***

دعا میکنم:خدایا!

الی،آتو،پگاه...معصومه،فاطمه،معصومه...مریم،راحله،صنم...

حوری،بهار،سمانه...دعا میکنم!از حفظم!نه اینکه عادت چیز خوبی باشد ها!اما عادت کرده ام...
4 ماه تمام شد!پس چرا دعا در من عادت نمیشود محض آنها که...آهای زندانی سیاسی!ببخش...

***

یک آقای محترمی که هیچ چیزش به خارجی ها نرفته و وقتی از دخترهای غرفه های خارجی نمایشگاه مطبوعات که خوشش میآید،حلقه ی ازدواجش را به مدت نامعلومی از دست چپ به راست منتقل می کند!و یادش باشد که یاد ما می ماند!الان از نمایشگاه تماس گرفت!ما که سر نماز بودیم و هیچ نفهمیدیم و نشنیدیم!اما گویا از پیغام گیر گوشی صدا بلند شده  که: (جمعیت:موسوی جونمه!رییس جمهورمه!)

 ای جانم...مردمم!

 

   + روسو ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۳
    پيام ها ()

متولد ماه مهر

یادم رفته بود که قرارست برکت را به زمین هایمان بازگردانیم!دروغ چرا!؟شک کرده بودم!اگر جا خالی میکردم،چیزی نمیشد!یک نفر نباشد!هیچ کجا هیچ چیزی نمیشود!...

بیشتر از 18،19 سال نداشت!هنوز صدای سرفه ها که بعد از زدن گاز اشک آور بلند شده بود،به جا بود که از وسط جمعیت پیدایش شد.با دو دست سرش را گرفته بود و چشمهای پر از اشکش باز نمیشد.

حس مادرانه باز گل کرده بود در من!

سیگار بیارید...اطرافشو خالی کنید!...

گوشه ی باغچه نشست!ایستادم بالای سرش!با کلاهم صورتش را باد می زدم!نگاهش کردم ...به دستها که می لرزیدند،به مچ بند سبز،به چشم های مصممش...

حق شناسانه نگاهم میکرد!پرسیدم :بهتری؟       -خوبم!   -بیا آب بخور!      -روزه ام!           -حالت بده!اشکال نداره بخوری!        -نه!می تونم روزه ام رو نگه دارم!

تا بهتر نشد از بالای سرش تکان نخوردم!وقتی رفتم...همه ی شک هایم را جا گذاشته بودم!
چقدر...چقدر...چقدر این مردم را دوست دارم من!

***

وقتی ما داشتیم در آخرین جمعه ی ماه رمضان ،با  دهان روزه ،که الهی به کمرمان بخورد!به خیال خودمان اغتشاش میکردیم و هی مشت می زدیم به دهان این و آن!که البته بعدا از تلویزیون خودمان شنیدیم که همه ی مشت ها را به دهان اسراییل زده ایم!وقتی ...وقتی داشتیم فکر میکردیم که بعد از خوردن این همه گازهای رنگارنگ!اگر پس فردای روزگار بچه مان شیمیایی شد و خل خل درآمد،یقه ی کدام برادر را بچسبیم!وقتی...بله در همان اوقات!برادران خس و خاشاک آبی ما،داشتند نقشه میکشیدند که در عصر اتوی بخار!!چطور از تلویزیون رنگی،فوتبال سیاه و سفید به خورد ملت بدهند!!

دم آبی های سبز ...گرم!همین!
***

اصولا این مقام عظما را 6 ماهه پس انداخته اند انگار!عجله دارد هول هول تبریک بگوید!حالا میخواهد نتایج تایید نشده ی انتخاباتی باشد یا...یا دیدن ماهی که خود منجمین هم دیدنش را غیر ممکن می دانند.اتفاقا ما هم چند تا دوست ضایع داریم که همیشه دوست دارند اولین نفر تولد ما را تبریک بگویند!!!القصه در آخرین روز ماه رمضان،خلایق رفتند نماز عید فطر خواندند و کلی فضولات نصیبشان شد از کلامات معظم له!اما چیزی که نصیب ما کفار آخر زمان شد یک آمین بود محض این دعا که:پروردگارا گناهان بی بی سی پرشن را ببخش!

***

زورمان به بقیه نمی رسد سر تو خالی میکنیم؟از این خبر ها نیست برادر!ما زورمان اتفاقا به همه هم میرسد!اما چون تو اینطور دوست داری، باشد!ضایعگی ات را که نمی خواهیم!فقط...فقط چشم دیدنت را نداریم!همین!

آقای انصاریفرد!...بفرما!بی زحمت خوش آمدی آقا!

***

به خدا این دیگر آخریست!امروز نه!فردا هم نه!همین پس فردا...روز اول مهرماه  است و پاییزی که خیلی خاطرش را میخواهم!مهرماه ،تولد ابا شکلاتی را داشتیم!حالا تولد میرحسین و کروبی را هم!چه کنیم دیگر...متولد ماه مهرن و رو دست ندارن!ای وااااااای!

   + روسو ; ۳:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۳٠
    پيام ها ()

افضل الفضائل

مردی برای تمام فصول که می گویند یحتمل خود ِ خود ِ این باباست!"بابا"که می گویم از باب این است که دست پدریش هی روی سر این و آن است!این مرد،مرد خدمت است. نه اینکه باجناق رییس دولت غاصب خدمتگذار باشد ها!"دولت غاصب خدمتگذار"! به به!چه گفتم!القصه که نه از آن بابت!بلکه خدمت چیزیست که در این آدم نهادینه شده!در را ببندی از پنجره می آید که خدمت کند!پنجره را میخکوب کنی از لوله ی بخاری!بی خیال لوله بخاری بشوی و لوله را از جا درآوری!از سوراخ پریز راه باز میکند!فیوز را بپرانی!از شیر آب چکه چکه خدمت میکند!اصلا از همینجا شد که استعدادش را در خدمت در وزارت نیرو شکوفا داد!! و چشم بعضی ها را درآورد!داشتم میگفتم اصولا مردیست که دست از سر بی صاحب خدمتگذاری بر نمی دارد!!قصد کرده بود ورزش را جهانی کند که کرد!نکرد؟بقول خودش کارهایی کرد در این ورزش که در 30 سال گذشته نکرده بودند!!نه اینکه نتوانند ها!!رویشان نمیشد در ملاء عام!اما خب این بابا ،خوب رویش شد!ولش میکردی چه بسا کارهای دیگری هم میکرد با ورزش!خب پدر ورزش بود و ...

علی الحال همه ی اینها را گفتیم تا گلایه برده باشیم در محظر وکلای  ملت که قد ِ دوزار نفهمیدن طرف چقدر می توانست وزارت نیرو را از این رو به اون رو کند و از یک رای اعتماد دریغ کردند!یکی نیست بگوید شما که به اوامر غیب همه را تایید کردید!خب این یکی را هم...یعنی این کمتر از زنانه مردانه کردن بیمارستان ها خدمت میکرد؟حالا همین فردا "فوتینا گویان"فرار مغزها بکند خوب است؟نه!خوبت شد؟

***

 شنیده هایی داریم ما، بیا  ببین!بعضی مقامات عالی رتبه و خیلی مسئول کشوری که نامشان محفوظ پیش ما!که چه بسا حاج محسن عرضی نیستند!!!بعضی مقامات غیر مسئول کشوری را که در گنجه ی خانه شان ابای شکلاتی دارند و اصلا نمی دانند مقام یعنی چه و فقط از باب مزاح بهشان رییس جمهور سابق میگویند را،در یک محفل پر فیض دعا و احیای شبهای ماه رمضان "جد به کمر زده "خطاب کردند تا بلکه مردم بی فیض نمرده باشند و صاحب زمان الهی که از آنها راضی باشد!!
و بگذریم که حاجی تا به حال محض ریا نشدن به روی ما و خودش نیاورده بود که مدرک اجتهاد در جیب دارد و حالا  محض حال دادن به هر چی برادر در دنیاست،از خودش فتوا متصادر کرد که چه نشستی برادر!چه بسا...بله ...چه بسا کشیک دادن درِ مساجد محل در لیالی قدر، از آمدن اینجا و احیا و عذاداری واجب تر است و افضل الفضائل ایضا!

***

 حالم خوب نبود هیچ!بگذریم که هنوز هم بعضی معتقدند روزه نگیرم تا بلکه کمتر بپرم به پرو پاچه ی خلق اله!اما آن حال و این حال...از زمین تا آسمان فرق داشت!

بی خیال گفتن شدم یک هو!همینطور یک هو!

فقط اینکه،پماد حساسیت ما سرقت شده!لطفا کسی بیرون نره!

   + روسو ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
    پيام ها ()

فرهنگستان

اندر احوالات افشینای قطبی است که آن خواجه ی معظم چونان عزیز بودندی و محبوب القلوب در روزگار،که بیخود دین 14 هزاران صلواتی انداختندی بر گرده ی ما!ایناهاش،این از ما!و چنان دلنشین در سخنوری،که در همه آفاق بسی کشته دادندی در رهش!اینم از بقیه!

بر تداوم این احوال بود تا چنان شامی فرا رسید و آن  همانا شام روزگاهان تنفیذ بود که یکی پیکی بدو رسید خطاب آمد ای قطبنا،فردا گاهان تو را دعوتیست به مکان-محرمانه!!

و چنانچه خواجه فارسی ثلیث ندانست از پیش،به فرهنگ لغات برو بچ ارجایید که همانا مکان لفظی مبارک است با تعدد معانی!یکی از یکی گرامتر!و این شد که...

سحرگاهان بجستید از خسبگاه!!و فلفور آماده چونان گوله بر شد به سمت چهار چرخ در انتظار!

گاهی گذشت!ندایی در رسید:بریزید پایین!رسیدیم!

شیخَنا با احوالاتی بلاوصف،چابک بجست!نظری بدین سو!نظری بدان سو!و خطاب با خویش همی:آیا این مکان؟همان مکان؟ای خواهرو...اقوامتان  را یاد باد!

***

 فرهنگ لغات گفتم لازم دیدم به معانی جدیدی که در این مدت شامل بعضی از لغات شده اشاره کنم که مبادا جاهل از دنیا رفته باشیم پیش از این نماز جمعه ی در راه:

دود کش:کلمه ایست مرکب-منسوب به شخص-با مسئولیتی خطیر-منسوب به کسی که سیگار آتش می زند،سیگار را پَک می زند،هدف گیری میکند،و سپس شلیک!!!ببخشید!می دمد!! در اصطلاح "مسئول دود "نیز اطلاق میشود.

اغتشاشگر(از نوع منفعل):کلمه ایست مرکب-منسوب به شخص-شرور-جانی-فاقد تمدن-از جنس خس و خاشاک-بی صبر-که کتک خوردن بچه های مردم در راهپیمایی سکوت!! را بر نمیتابد و لذا"مرگ بر دیکتاتور"را سر می دهد.

کتک خورش ملس است:کلمه ایست خیلی مرکب!!-منسوب به شخص-نفر-مَلا!!-بلا-شخصی صاحب کرامت-کسی که کسان دیگر را با خاک کف کوچه یکسان میکند-در فرهنگ 42 جلدی آمده است شخصی که صبح به صبح دل شیر قورت می دهد-لولنده در تجمعات-رهبر سیاسی که هی خودش را با شدت در زاویه مماس باتوم قرار می دهد.

برنج محسن:کوفت-چیزی یا شخصی یا فعلی که یک سانت و 8 میل قد میکشد-به عبارتی باتوم-از محصولات دیمی-چیزی که مالک کارخانه اش"تحریم صدا و سیما"را هیچ جوره حالیِ خودش نمیکند.

فرزند سالاری:کلمه ایست مرکب-منسوب به فعل-لازم الاتباع از فرزند-نوعی احترام به اولاد-فعلی برای داشتن عقبه ی صالحه!!!-گویند که مریض شو!یک جا بشین،پروستاتت درد نگیره!هر چی فرزند گفت!بگو چشم!

سوله:اسم-منسوب به مکان-وسعتی محدود با مسئولیتی نا محدود-جای نگهداری خس و خاشاک-شکنجگاه-حتی الاشباعِ نیازهای جنسی!!

ولایت پذیری:کلمه ایست مرکب-منسوب به فعل-جیم جیم جمالت را-نام ناحیه ای زیر پونز-نوعی وظیفه ی شرعی در قبال فردی مشعشع -گروهی طلبه ی آن-مترادف با الله اکبرهای شبانه!!

میر:اسم-یگانه-یکی از پیلان مشرق زمین که گویند سلطان محمود را به غنیمت از یک جایی آورد یا برد!!-مترادف با ابا شکلاتی

مکالمه ی دو نفره:کلمه ایست مرکب-منسوب به چند نفر!!!-انجام فعلی با مسند گیرنده،شنونده و چند تن از برادران گمنام!!راهی در جهت نهادینه کردن فرهنگ حفظ حریم شخصی ملت در بند!!(فقط ناحیه دربند و درکه)

سوگند:اسم-التزام به انجام عکس آن چیزی که گفته میشود-دروغ-نوعی چیز!!خوردن-خاصه در مراسم تحلیف باشد.

اصفهان:یک جای نو در قلب من!در قلب تو چطور؟

***

نماز جمعه منتظرت هستم!

   + روسو ; ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢۱
    پيام ها ()

آیِ با کلاه

مدیرعامل گروه پرشین بلاگ و عضو یاران خاتمی،دستگیر شد!

***

18 تیر هم آمد و رفت...

عده ای رفتند ،عده ای دستگیر شدند!

و من داشتم فکر میکردم:هلو بهتر یا سیب و نعنا!!؟

***

نماز جمعه هستی؟

هی نخند!خنده دار نیست!
یک راهپیمایی مجوز دار!قبول نداری؟

نهایت اینکه می آییم خانه و دوباره نماز می خوانیم!ها؟

اگر رفتنی شدی!نشانه ی سبز یادت نرود!تا دوباره بازیچه ی بازی های دانسته و ندانسته نباشیم!

***

میگه...میگه برای یک بار هم شده بگو چشم!

میگه...میگه چی میشد با من مثل نانا حرف می زدی؟

میگه...میگه...

***

اینجا...اینجا جای خالی برای حرفهایم محض یک "آی با کلاه"!

جای خالی محفوظ!

   + روسو ; ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢۳
    پيام ها ()

درد

من،همه یک کلمه ام! :درد!


من فریادی هستم:زخمی،خنجر خورده،بی نا!

من در خودم جنینی دارم از امید:له شده!مچاله شده!

من یک کلمه ام:درد!

***

دیشب خواب دیدم!طرف، رییس دولت نهم!نه،اگر خیال کردی میگویم رییس دولت دهم،زرشک!

همان نهم،رسیده خدمتم و میگوید:مهلت فردا تمام است!من تحلیف میشوم!

از خواب پریدم!تبخال نزده بودم!

صدای بابا می آمد توی سکوت شب،توی خواب حرف میزد بنده خدا: این مجمع روحانیون بیانیه داده!!!

   + روسو ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٤
    پيام ها ()